دیروز داشتم دفتر نوشته های قبلی ام را ورق می زدم. نوشته

هایی که برای حدود یک سال پیش هستند. تصمیم گرفتم

تعدادی از آن ها را در وبلاگ بنویسم.

این نوشته برای تاریخ 13/11/88 هست. 

 

نمی دونم چمه! انگار دلم گرفته! رفتم توی اینترنت و توی سایت

های مختلف پرسه می زنم. خودمو با موضوعات مختلف و

صفحات مختلف تر وب سرگرم که نه گم کرده ام! خسته ام!

نمی دونم چرا. نمی دونم از چی. راحت می تونم گریه کنم.

راحت راحت. کافیه به یک سری وقایع فکر کنم و های های

بزنم زیر گریه! خسته ام! از این همه مبارزه خسته ام! از مبارزه

و مقاومت در مقابل خودم! از این کره ی خاکی ام خسته ام!

حتی از خودم هم خسته ام!

آره دلم گرفته! از خودم وقتی حسود میشم بدم میاد. از خودم

وقتی ققط به خودم فکر میکنم بدم میاد. از خودم وقتی از کسی

بدم میاد،بدم میاد. از خودم وقتی احساس می کنم کسی از

من بدش میاد،بدم میاد.

حوصله ی این آدما رو ندارم. آدمایی که یک روز که شادند و

روزگار بر وفق مرادشون هست، باهات میگن و می خندن و

یک روز که اوضاع زندگیشون رو به راه نیست و ناراحتن حتی

جواب سلامتم به زور می دن! حوصله ی این آدمای متغیر

دم دمی مزاج از خود راضی خودخواه رو ندارم.

حوصله ی آدمایی رو ندارم که آدم خوبی اند،باهات بد نیستن،

بهت کمک می کنن،تو هم ازشون بدت نمیاد،کم و بیش

دوستشون هم داری،اما با هم صمیمی نمیشین. می خوای

اما نمیشه. اون کمکت میکنه،باهات مهربونه،اما نه به خاطر

اینکه خیلی دوستت داره،یا خیلی باهات صمیمی هست یا

خیلی براش عزیزی،فقط برای اینکه خودش آدم خوبی هست.

برای اینکه تو هم مثل ده ها آدم دیگه ای هستی که او به آنها

کمک می کنه!

دلم برای آسمون تنگ شده! دلم برای ستاره ها تنگ شده!

دلم برای ماه،برای خورشید، برای نمی دونم تنگ شده.

واقعا می گم! حوصله ی آدما رو ندارم! حوصله ی خودم هم

ندارم! می خوام برم یه جایی که اثری از من، از تو،از ما و شما

نباشد! اثری از بدن و مادیات و اجسام نباشد! اثری از نگاه

هایی که هزار تا حرف ازشون بیرون میاد نباشه! اثری از

فرکانسهای مختلف نباشه! فقط خدا باشد! فقط آسمون باشه!

امروز نمی دونم چرا انگار خیلی سقوط کرده بودم! خودم رو

داشتم از پایین پایین می دیدم. نمی دونم چرا.

خدایا کمکم کن از این حال در بیام. کمک کن به تو،به در گاه تو

برگردم و هرگز برنگردم! کمک کن خود واقعی ام را که تو، که

من دوستش داریم رو پیداش کنم. کمک کن خودمو پیدا کنم

اونقدر بهش نزدیک شم که در پهنه ی آسمان سینه اش

گم شم و دیگه نبینمش. اونقدر سرتاسر خودم شم که دیگه

خودم رو فراموش کنم.

ممنون پروردگارم! 

/ 5 نظر / 9 بازدید
فاطمه.گ

خیلی خوب بود مهسا. مخصوصا این جا: از خودم وقتی حسود میشم بدم میاد. از خودم وقتی ققط به خودم فکر میکنم بدم میاد. از خودم وقتی از کسی بدم میاد،بدم میاد. از خودم وقتی احساس می کنم کسی از من بدش میاد،بدم میاد

ADP

Khob To ham adam kho0be bash ke be dah ha Adame Dge komak mikone

سامبادی فرام سامور

قبلیایی که رفته بودن درگاه خدا میگن اونجا خبری نیست اونجا بیشتر از همه جا در اعماقی اونقدر پایین که دیگه خودتو نمیتونی ببینی. ببین: تا پات برسه به درگاهش میشه شرخر خدا. آره کلمه خوبیه : شر خر خدا !! فراموشش کن. حالا چرا اینقدر اصرار داری نجوم و ما یتعلقشو بچسبونی به تنبون خدا ؟ نمیتونی از این وصله های لایتچسبک بهش بچسبونی با این همه "عتاب و خطاب" دیگه جایی برای وصله جدید نمونده !

سامبادی فرام سامور

انتظارشو داشتم. آدمای زیادی رو میشناسم که به خدای شخصی اعتقاد دارن. مثال: طرف در حالیکه درسشو نخونده سوالای امتحانش از جاهایی میاد که خونده و نمره ش از ده نفر که بیشتر از اون بلدن هم بیشتر میشه. بعد کلی قربان صدقه خداش میره که چه خدای خوبی داره و ... ولی کار این خدا برای این بنده ش لطفه ولی برای ده تا بنده دیگه ش بی عدالتیه تبعا نتیجه ش اینه که بگیم این خدا همون خدای شخصیه. اولین اجتماعات انسانی هم هرکدوم خدای خودشونو داشتن. هر کدوم که توی جنگ برنده میشدن میتونستن طرف مقابل رو قانع کنن که به خدای خودشون ایمان بیارن چون خدای قویتریه و بیشتر هوای بنده هاشو داره. این مفهوم پردازی جدید از خدا هم دست کمی از نوع سلفش نداره و فقط فرقش اینه که اونقدر توی لفافه و با رنگ و لعاب بهت تحویلش میدن که فکر میکنی خیلی چیز خاصیه ولی دردنمونی از ضعف یا چیزی بیشتر از وادادن به احساسات بی پایه نیست. .امیدوارم مودبانه حرفمو زده باشم و نظرمو رسونده باشم. اگر دوست نداری منتشرش نکن بهت حق میدم. موفق باشی

سامبادی فرام سامور

+ یادم رفت اینو بگم.فکر کنم میدونم منظورت از رسیدن به درگاه خدا چیه : من هم تجربه ش رو داشته ام. وقتی حرف نجوم و آسمون رو با هم زدی منظورت کاملا برام روشن بود. کیه که زیر آسمون کویر برای یه لحظه هم که شده احساس وحدت با تمام دنیا رو نکرده باشه ؟ کیه که با تمام وجودش جذب آسمون کویر نشده باشه و توش حل نشده باشه ؟ قبول دارم خیلی احساس قشنگیه ولی چرا باید آدم تسلیم احساسی بشه که مبنایی نداره ؟ فیلم فانتین رو دیدی ؟ میتونی سحابی جبارو اونجوری ببینی و یا میتونی صرفا ازش لذت بصری ببری و یا مبنای نگاه کردنت عکاسی نجومی یا یه موضوع ملموس دیگه باشه. مثل اینکه به شریعتی هم ارادت داری یه مطلبی ازش تو کتاب فارسی دبیرستان داشتیم که "لطافت گل زیر انگشتان تشریح می پِژمرد." : از دست دادن این لذت یعنی مفهوم پردازی پیرامون موضوعی غامض از جنس طبیعیات ( چه ساختمان یک گل چه آسمان کویر) یه بار در باره این موضوع با یکی از دوستام بحث کرده بودم اگر دوست داشته باشی متن بحثو پیدا می کنم برات میفرستم. عذرخواهم بابت کامنت طولانی. خوش باشی