نویسنده : مهسا دانک - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱
 

از این به بعد قرار هست نوشته هام به جز در دفترم در جایی به نام وبلاگ هم نوشته

شوند! کمی هیجان دارم راستش! نمی دانم خوب هست یا نه! یعنی بهتر بگویم

نمی دانم خوب پیش خواهد رفت یا نه! اما خوب یا بد دوست دارم تجربه اش کنم!

یاد دوران مدرسه افتادم.یعنی آن زمانهایی که انشا داشتیم. یادم میاد که چقدر ذوق و

شوق داشتم که انشایم را سر کلاس بخوانم! یادم هست گاهی اوقات از هیجانش

دستانم موقع نوشتن می لرزید! انشاهام همیشه مورد تشویق معلم و دوستانم قرار

می گرفت اما این باور از آن زمان تا به امروز در من هست که نصف بیشتر دلیلی که از

نظر آنها نوشته هام خوب بودند به خاطر طرز خواندنم بود!

نمی دانم! اما از وقتی که دیگر اجباری برای نوشتن در مدرسه نبود،تنها مخاطب نوشته

نوشته هام خودم شدم! گه گاهی تعدادی را برای خانواده و دوستان نزدیکم می خواندم

اما اکثرا خودم بودم و خودم! دروغ نگویم خوب هم بود! وقتی می نوشتم،وقتی

می نوشتم هیچکس نبود! هیچکس! و من خودم را به خوبی احساس می کردم!

آن که هستم! آن مهسایی که هست و باید باشد! تنها خدا بود و من،خودکارم و کاغذ

سپید آماده ی شنیدن!

این تنهایی را دوست دارم !

اما گاهی اوقات با خودم فکر می کردم که اگر بدانم نوشته ها یم را کسی می خواند،

شاید سع کنم بهتر و بیشتر بنویسم.گاهی اوقات احساس می کردم کمی تنبل شده ام

در نوشتن! احساس می کردم قبلا بهتر می توانستم بنویسم! اگر مخاطبی داشتم،مثل

همان زنگ های انشا در مدرسه شاید دوباره از روی هیجان خودکار در دستانم بلرزد!

امیدوارم شب های روشن تجربه ی خوبی باشد برایم!