نویسنده : مهسا دانک - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧
 

هرگز گمان مبر که آسوده بوده اند

لحظه هایی که از دیرباز تا به امروز از کنارم نفس کشیده اند و رفته اند!

کاش می شد زبان باز کنند و بگویند که

لحظ ای نبوده است که کسی نباشد که بی یاد و غم من چشم بر هم 

نهاده باشد و یا من از بی عشقی خفته باشم!

آری

من و عشق با هم آمیخته ایم و هر دو در کار آفرینش و زادن همیم

او مرا می زاید و من لگدهایش را بر رحمم حس می کنم.