نویسنده : مهسا دانک - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
 

دفترم را که باز می کنم، لطافت روح دختری که در قلب واژه های حک

شده در سینه ی کاغذ نمایان است،احساسم را نوازش می کند! و در

عین حال آهی پر حسرت در نهانگاهم فرو می ریزد و به گونه ای دیگر

ولوله ای درونم جان می گیرد و مرا بی تاب می کند! که این همه سال

کجا بوده ام؟

چرا شعری از من سر نزده وکمتر از آن احساس ها خبری شده!

اما این بار،اما امشب دیگر طلسم را می شکنم! قفل احساسم را می

یابم و از دست بیگانه ها پس می گیرم! آری دوباره خواهم نشست و

خواهم خواند و خواهم نوشت و خواهم سرود! گرچه ناقص،گرچه پر

عیب،گرچه بی وزن،اما ترسم را مدفون می کنم و همان مهسای

شجاعی خواهم شد که شعرهایش را با صدایی کودکانه اما رسا

در کلاس فارسی و انشا برای همکلاسی هایش می خواند.

همان دخترکی که با صدای پاک باران می سرود و می نوشت.

با صدای سکوت شب که با صدای ریز جیرجیرک ها آمیخته بود

و حتی یک بار با شنیدن صدای پاک و معصوم پسرکی کوچک و

عقب مانده.

خواهم نوشت. خواهم سرود.

گرچه در این مدت نوشتن هرگز ترکم نکرد. حتی گاهی که عبادت

شفاهی برایم سخت می شد،با نوشتن،آن کلمات راحت تر و منسجم

تر در دهانم می آمدند و بر کاغذ جاری می شدند! من همیشه نوشته

ام و خواهم نوشت! اما می خواهم دوباره شعر بگویم! می خواهم!

و فکر می کنم که می ترسیدم! همین ترس حسم را دزدید!

اما من آن را نرم نرمک پس خواهم گرفت! و خواهم سرود!