نویسنده : مهسا دانک - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱
 

نامردیست خیلی! نامردیست خیلی اگر گله کنی! نامردیست

خیلی اگر چشمهایت را ببندی و این همه زیبایی و نعمتی که از

سر و کولت بالا می روند را نبینی. نامردیست خیلی اگر بگویی

که تنهایی! خیلی نامردیست. نامردیست خیلی اگر بگویی که

هیچکس به تو فکر نمی کند. هیچکس نگرانت نیست! هیچکس

دوستت ندارد! نامردیست که میروی همه جا و غر میزنی که

آدم بدشانسی هستی! نامردیست خیلی که بگویی تا به حال

بیشتر آرزوهات برآورده نشدند!

آخر نامردیست اگر به بن بست ناامیدی ختم بشی! آخر

نامردیست اگر فکر کنی که دیگر همه چیز تمام شده است!

این که فکر کنی دنیا روی سرت خراب شده!

آره، آره عزیزم! آخر نامردیست!

نازنینم،تو خدا را فراموش کردی پس؟

عزیزم،تو آسمان را فراموش کردی پس؟

عزیزکم من را ببخش. اما باید بهت بگویم که تو خودت را هم

فراموش کردی پس!

بیا،بیا زیباترینم! بیا نازنین! بیا،چشمهایت را ببند و ببین!

گوشهایت را بگیر و بشنو!

عزیزم! بیا،روحت را آنقدر بزرگ کن آن قدر که بتوانی از آن

بگذری! خودت را بگذار پشت در و بیا! آن وقت تو دیگر فقط تو

نیستی! آن وقت معنای تو،رنگ دیگری به خود می گیرد!

آن وقت تو می شود،دوست همکلاسیت،می شود دوست

صمیمیت، می شود بقال و کاسب سر کوچه و خیابان، می

شود رفتگر خیابان های شب، می شود آن بچه ی گل فروش

ترافیک های شهر،می شود آن کسی که در گوشه ی سرما

نشسته و کز کرده و با یک ترازو جلویش و انتظار پاهایی که

روی آن قرار بگیرد،منتظر نان شبش هست! می شود معلم

مدرسه ات،می شود استاد دانشگاهت،می شود آن آدم

گناهکار مجرم شرمنده و پشیمان، می شود آن آدم بی گناه

منتظر اعدام،می شود آن زندانی در حال شکنجه،می شود زن

همسایه ات، می شود پسری که عاشقت هست، می شود

پسری که خیلی دوستش داری، می شود دختری که بهش

عشق می ورزی، می شود دختری که خیلی دوستت دارد

می شود آن بیمار در تخت بیمارستان، می شود آن آدم

ورشکسته ی شکست خورده،می شود آن آدم خانه به دوش

می شود آن آدم معتادو محتاج ترک،می شود اقوام و فامیلت

می شود خانواده ات،می شود تمام گل ها،تمام دشت ها

تمام سبزه ها،می شود دل تمام پروانه ها،می شود سوسکی

که یواشکی،بی صدا و با تردیدو ترس،زیر نور چراغ در گوشه ی

اتاق راه می رود! می شود آن مگسی که چند شب است

که خواب را ازت گرفته، میشود وسعت دریا با تمام موج هایش

می شود آسمان،با تمام ستاره هایش،با تمام سیاره هایش

با تمام کهکشان هایش

می شود خودت، می شود خدا!

تو می توانی،من مطمئنم!

می دانم که تو می توانی!

نگو نه! نگو محال است.

آخر من میدانم:

تو آسمان را فراموش نکردی!

تو،خودت را فراموش نکردی!

تو،خدا را فراموش نکردی!

88/12/5