نویسنده : مهسا دانک - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢
 

بیرون باران می بارد. آسمان گرفته است. پنجره باز بود.رفتم.رفتم

کنار پنجره. بو کردم. انگار هنوز باران نباریده بود. بویش می آمد.

کمی بعد چند قطره باران روی صورتم ریخت. چشمانم را بستم.

نفس عمیقی کشیدم. دستانم را بر روی توری پنجره گذاشتم.

"چرا من در پشت این قفس زندانی ام؟" نگاه کردم: چند پرنده

در آسمان پرواز می کردند و بالهایشان در پهنه ی سینه ی

طوفانی آسمان نا پدید شد. فکر می کردم: می ترسم از آن

روزی که چشم باز کنم و ببینم که  بفهمم هیچ کس اطرافم

نیست! هیچ کس! هیچ آدمی! همه رفته اند و من تنها مانده ام!

تنهای تنها! و تمام آن تشویش ها،نگرانی ها،فکرها،ذوق ها،

هیجان ها،خوشحالی ها.........همه و همه گذرا و بی ارزش بود!

بیرون باران می بارد. چرا باران انقدر الهام بخش است؟

چرا انقدر به روحم گره خورده؟

محال است باران ببارد و من غمگین باشم.

آسمان را دوست دارم. به خصوص زمانی که اینگونه می شود.

وقتی باران می بارد آدم ها همه مهربان می شوند.

انگار همه پاک می شوند.

اگر به خودم بود پنجره را باز می گذاشتم! می گذاشتم قطرات

باران بیاید تو،تمام وسایلم را خیس کند! می گذاشتم بوی باران

به درزهای روحم رسوخ کند! می گذاشتم روحم با باران،بویش

صدایش،عشق بازی کند!

89/2/22