نویسنده : مهسا دانک - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢
 

نیویورک، سوم رمضان

احمدرضای عزیز،تنبلی هم حدی دارد. اینرا میدانم. ولی باور کن

فکر تو هستم. و سپاسگزار نامه هایت. من بشدت در این شهر

مانده ام. آنهم در این شهر بی پرنده و نادرخت. هنوز صدای

پرنده نشنیده ام.(چون پرنده نیست،صدایش هم نیست). در

همان امیرآباد خودمان توی هر درخت نارون یک خروار جیک جیک

بود. نیویورک و جیک جیک؟ توقعی ندارم. من فقط هستم.و

گاهی در این شهر گولاش می خورم. مثل اینکه تو دوست

داشتی و برایت جانشین قورمه سبزی بود. الهام گولاش کمتر

است. غصه نباید خورد. گولاش باید خورد، و راه رفت، و نگاه کرد

به چیزهای سر راه. مثل بچه های دبستانی،که ضخامت

زندگیشان بیشتر است. میدانی باید رفت بطرف و یا شروع کرد

به. من گاهی شروع می کنم. ولی همیشه نمیشود. هنوز

صندلی اطاقم را شروع نکرده ام. وقت می خواهد. عمر نوح هم

بدک نیست. ولی باید قانع بود. و من هستم. مثلا 4/1 قارقار

کلاغ برای من بس است. یادم هست به یکی نوشتم: "4/3

قناری را می شنوم." می بینی،قانع تر شده ام. راست است

که حجم قارقار بیشتر است،ولی در عوض خاصیت آن کمتر

است. مادرم می گفت قارقار برای بعضی از دردها خاصیت دارد.

من روزها نقاشی می کنم. هنوز روی دیوارهای دنیا برای تابلو

جا هست. پس تندتر کار کنیم. باید کار کرد. ولی نباید دود چراغ

خورد. اینجا دودهای زبرتر و خالص تری هست. دودهای با دوام و

آب نرو. در کوچه که راه می روی،گاه یک تکه دود صمیمانه روی

شانه ات می نشیند و این تنها ملایمت این شهر است. وگرنه

آن جرثقیل که از پنجره اطاق پیداست،نمی تواند صمیمانه روی

شانه کسی بنشیند. اصلا برازنده جرثقیل نیست. اگر این کار را

بکند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است. توی این شهر

نمیشود نرم بود. و حیا کرد. وتهنیت گفت. نمیشود تربچه خورد.

میان این ساختمان های سنگین،تربچه خوردن کار جلفی است.

مثل این است که بخواهی یک آسمانخراش را غلغلک بدهی.

باید رسوم اینجا را شناخت. در اینجا رسم این است که درخت

برگ داشته باشد. در این شهر نعناء پیدا میشود، ولی باید آن را

صادقانه خورد. اینجا رسم نیست کسی امتداد بدهد. نباید فکر

آدم روی زمین دراز بکشد. در اینجا از روی سیمان به بالا برای

فکر کردن مناسب تر است. و یا از فلز به آن طرف. من نقاشی

می کنم، ولی نقاشی من نسبت به گالری های اینجا مورب

است. نقاشی از آن کارهاست. پوست آدم را میکند. و تازه

طلبکار است. ولی نباید به نقاشی رو داد،چون سوار آدم می

شود. من خیلی ها را دیده ام که به نقاشی سواری میدهند.

باید کمی مسلح بود، و بعد رفت دنبال نقاشی. گاه فکر میکنم

شعر مهربان تر است. ولی نباید زیاد خوش خیال بود. من خیلی

ها را شناخته ام که از دست شعر به پلیس شکایت کرده اند.

باید مواظب بود. من شبها شعر میخوانم. هنوز ننوشته ام.

خواهم نوشت.

من نقاشی میکنم. شعر میخوانم. و یکتایی را می بینم. و گاه

در خانه غذا می پزم. و ظرف می شویم. و انگشت خودم را می

برم. و چند روز از نقاشی باز میمانم. غذایی که من می پزم

خوشمزه می شود بشرطی که چاشنی آن نمک باشد و فلفل

و یک قاشق اغماض. غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او

ایراد میگرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی

است. آدم چه دیر می فهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان

یعنی عجالتا. ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و

روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر.

..........................................................................................

..........................................................................................

..................................................................و همین............

سهراب